محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

946

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

دختر فرستاده بود ، و مالى زمان خواسته تا خواسته نيز بفرستد . و سالى برگذشت و هيچ نفرستاد . چون سياوش سوى پدر باز آمد . اين زن پدرش ، دختر افراسياب ، او را بديد و بر وى عاشق شد و او را به خويشتن خواند . سياوش فرمان نكرد و گفت : من با پدر خويش بىوفايى نكنم . آن زن پدرش را با وى بد كرد و تا به حدّى تباه كرد كه خواست تا او را بكشد . و كيكاوس لشكرى بيرون كرده بود سوى افراسياب ، ملك ترك ، كه اين خواسته كه پذيرفته‌اى بفرست و الَّا با تو حرب كنيم . سياوش چون ديد كه پدرش با او بد شد ، و ترسيد كه او را بكشد ، و مر رستم را گفت كه از پدرم حاجت خواه تا مرا بر اين سپاه كه سوى افراسياب مىفرستد سپهسالار كند ، تا من اين حرب بكنم . رستم اين حاجت از كيكاوس بخواست . او را اجابت كرد و سياوش را سپه سالار گردانيد و به حرب افراسياب فرستاد و او را چنين گفت كه اگر وفا كند و اين خواسته كه پذرفته است بفرستد ، و اگر نه با وى حرب كن . سياوش لشكر بكشيد و برفت . چون نزديك افراسياب رسيد افراسياب سرهنگى را بيرون كرد از سرهنگان ترك نام او فيروزان بن وسقان ( پيران ويسه ؟ ! ) تا با سياوش صلح كرد ، و سياوش سوى پدر نامه كرد و گفت من با افراسياب صلح كردم . كيكاوس آن صلح نپسنديد و گفت اين صلح و عهد بشكن و با او حرب كن . سياوش گفت : من بىوفايى نكنم و عهد نشكنم ، و سوى پدر نيارست شدن ، و هم آن فيروزان را اندر ميان كرد و از افراسياب زينهار خواست بدان سوى او شود . افراسياب او را اجابت كرد ، و سياوش با خاصگيان خويش بسوى افراسياب شد و سپاه پدر را دست بازداشت ، و آن سپاه بسوى كيكاوس بازگشت . و افراسياب سياوش را بپذيرفت و دختر خويش را به زنى به دو داد نام آن دختر گيفسرى ( گيس فرى ؟ ! ) ، و بدين چند سال برآمد . افراسياب آن ادبهاى سياوش و سواريهاى وى بديد و ملك خويش از او بترسيد . و افراسياب را دو پسر بود يكى را نام سهره ( سرخه ) و ديگر را نام شيده ، و برادرى داشت نام وى كندر . اين پسران و اين برادر افراسياب را بر سياوش تباه كردند و او را از وى بترسانيدند تا افراسياب ايشان را بفرمود كه سياوش را بكشيد . و آن دختر افراسياب كه زن سياوش بود ، بار داشت . پس ايشان سياوش را بكشتند ، و آن دختر را كه از سياوش بار داشت داروها دادند و حيلتها كردند تا بچه از وى بيوفتد ، و نيوفتاد . پس افراسياب دختر را به دست فيران ( كذا پيران ؟ ) اندر نهاد و گفت اين را به خانه بر تا بار بنهد . اگر پسر آمد بكش . فيران ( پيران ؟ ) دختر را به خانه برد . چون بار بنهاد پسر آمد . فيران را دل نداد كه آن كودك را بكشد . از افراسيابش پنهان كرد و او را كيخسرو نام نهاد ، و آن پسر را همى داشت تا بجاى مردان رسيد . كيكاوس اين خبر بشنيد . مردى را از سرهنگان خويش بفرستاد نام او گيو بن گودرز ، تا به شهر افراسياب شد به زمين تركستان ، چنان كه كس او را نشناخت ، و آن پسر سياوش را طلب كرد كه تا با مادر به حيلت بگيرد و بيارد . و آن گيو يك سال بر در تركستان بنشست و حيله كرد تا كيخسرو پسر سياوش را بديد و مر او را گفت ترا بنزد كيكاوس برم پدر پدر تو ، ملك وى بيش از ملك تركستان است . پس كيخسرو را با مادر برداشت و سوى كيكاوس آورد . كيكاوس چون او را بديد شاد شد ، و رستم را بيرون كرد با